گنج

شمارهٔ ۲۴۲

۷ بیت
دلبری دارد آن قمر که مپرسعشقش آرد چنان به سر که مپرس
نه همی برده دل زمن که مراخون چنانکرده درجگر که مپرس
تیر از مژه چون زندپیششسینه سازم چنان سپر که مپرس
هر زمان کو زند شکرخندیریزد ازلب چنان شکر که مپرس
شانه بر زلف چون کشد آنقدرریزد از زلف مشک تر که مپرس
بی خبر از خودم ولی زجهانباشدم آن چنان خبر که مپرس
شدم ازعاشقی بلند اقبالعشق دارد چنان اثر که مپرس