شمارهٔ ۲۳۴
گفتمش بوسی ز لب ده گفت بر کف جان بگیرگفتمش دارم به کف هم جان وهم دل هان بگیر
لب نهادم بر لبش تا بوسمش خندیدوگفتشکر افشان است لعلم زیر او دامان بگیر
گفتمش زلفت چو چوگان درنظرآید مراگفت پس گوئی ز دل در پیش این چوگان بگیر
گفتمش لعل تو یاقوت است یا قوت روانگفت مرجان است از بوسیدش مرجان بگیر
گفتم آن دل را که زلفت برد بشکستش چراگفت از بس بودنازک از لبم تاوان بگیر
گفتم از عشقت بلند اقبال کارش مشکل استگفت هر مشکل که پیش آید تورا آسان بگیر
گفتمش آخر تو را در زیر فرمان آورمگفت پس از احتشام الدوله رو فرمان بگیر