گنج

شمارهٔ ۲۳۱

۹ بیت
از سر کوی تو حاشا که روم جای دگرکه نباشد به دلم عشق دلارای دگر
می توان کرد به بالای تو تشبیه او رابود اگر سرو سهی را به چمن پای دگر
مستی من بود از باده چشم و لب تودهد این باده به من نشئه وصهبای دگر
چاک ها بر دلم از مژه به ایمائی زدچشم توکاش به سویم کندایمای دگر
گر مسیحا ز دمش عظم رمیم احیا شدتوئی ازلعل لب امروز مسیحای دگر
گرچه تنگ است دلم لیک صفایی داردمرو ای دوست مزن خیمه به صحرای دگر
تومگر بهر تماشا به گلستان رفتیکه زمرغان چمن برشده غوغای دگر
با من امشب بنشین باده بخور بوسه بدهندهد شاید اجل مهلت فردای دگر
کسی از دولت عشق تو بلنداقبال استکه ندارد ز توغیر از توتمنای دگر