شمارهٔ ۲۳۰
هر زمان بر دل ما می کنی آزار دگرجز دل آزاری ما نیست توراکار دگر
نتوان داد زآزار تودل را تسکیننتوانم که دهم دل به دل آزار دگر
گلرخی غنچه لبی سروقدی سنبل مویبا وجود تو ندارم سر گلزار دگر
هست درشهر چو من عاشق دلداده بسینیست در دهر ولی همچو تو دلدار دگر
نظری کردی و دین ودلم از کف بردیکن به حال من بی دین نظری بار دگر
بده از لعل لبت بوسی وبستان دل وجانمده این گوهر خود را به خریدار دگر
شد ز بیماری چشم تو دل من بیماربه جز از چشم توام نیست پرستاردگر
مرحمت بین که پرستار دلم شد چشمشگشته بیمار پرستار به بیمار دگر
تا رود از دلم اندوه به یاد رخ دوستساقی از باده بده ساغر سرشار دگر
چومن آنکس که وفا دار و بلنداقبال استنکند روز ز در یار به دربار دگر