شمارهٔ ۲۲۹
تا به کی از دوری روی تو باید کرد صبرشد فغانم رعد وآهم برق وچشمم ز اشک ابر
نیست جز مردن مرا دیگر علاجی از طبیبچاره درد دلم را رو مده داروی صبر
زنده گردم خیزم از جا وکفن درم ز شوقگر کسی نام تو را تلقین من گوید بهقبر
اینقدر دانم که هستم عاشق رخسار توخواه خوانندم مسلمان خواه ترسا خواه گبر
از مکافات عمل غافل مشوبیمار شدبر دل من چشم خونخوار تو از بس کردجبر
گفتی ار خواهی وصالم در فراقم صبر کندر دل تنگ بلند اقبال نبود جای صبر