شمارهٔ ۲۳
نه چوبالای توسروی بود اندر چمنانه کشدفاخته اندر چمن افغان چومنا
به سراغ قدچون سرو توگر نیست زچیستفاخته اینهمه کوکو زند اندر چمنا
غنچه لعل تو را دیده همانا که زندچاک هر صبحدم از عشق تو گل پیرهنا
منکر نقطه موهوم نمی گشت حکیمگر که می آمد ومی دید که داری دهنا
همه خوانند تو را ماه ونیابند که ماهنه سخن گوست نه زلفینش بود پرشکنا
همه دانند تو را سرو و ندانند که سرونه چمیدن چو تو دارد نه بودسیمتنا
خواستم عشق تو را فاش نسازم دیدمداستانی است که گویند به هر انجمنا
زلف طرار تو دزد دلم ار نیست ز چیستشده لرزان و پریشان و اسیر رسنا
من اگر دل به سر زلف تو دادم چه عجبتو بری دین و دل از دست اویس قرنا
جامه مهر تو حاشا که زتن دور کنممگر آن روز که پوشند به جسمم کفنا
چون میانت ز میان رفت بلند اقبالتاز میان تو بیامد به میان چون سخنا