شمارهٔ ۲۲
چون به غم خو کرده دل شادی نمی خواهیم مادل چودر بند است آزادی نمی خواهیم ما
گشته ام از بخت بد در وادی هجران اسیرغیر جانبازی در این وادی نمی خواهیم ما
ما که خوداز تیشه غم این چنین ویرانه ایمتا جهان برپاست آبادی نمی خواهیم ما
هر که می بینی امید فیض دارد از کسیجز فیوضات خدادادی نمی خواهیم ما
ز آنکلام شکرین داریم شیرین بسکه کامقندو حلوائی ز قنادی نمی خواهیم ما
بیستون سینه را با تیشه ناخن کنیموصف صنعتهای فرهادی نمی خواهیم ما
نام جانان را بخوان تا جان و سر پیشت نهیمخنجر و شمشیر فولادی نمی خواهیم ما
گر قوافی چون بلند اقبال شد آشفته حالشعرم ازمستی است استادی نمی خواهیم ما