گنج

شمارهٔ ۲۱

۷ بیت
گمانم اینکه دل دوست نیست مایل ماکه روزگار نگردد به خواهش دل ما
به غیر حسرت و اندوه ودرد ورنج وتعبز زندگانی دنیا چه بوده حاصل ما
ملک به تربت ما سجده گر برد نه عجبکه عشق دوست عجین گشته است درگل ما
هم از پیام توآسوده گشته خاطر ماهم ازکلام تو آسان شده است مشکل ما
همی ز ما طلبد وصل یار و عیش و نشاطفغان از این دل پر آرزوی غافل ما
دگر چه حاجت شمع وچراغ ومهتاب استز نور روی تو روشن شود چومنزل ما
شویم فارغ وآسوده وبلنداقبالاگر شود به جهان لطف یار شامل ما