گنج

شمارهٔ ۲۰

۷ بیت
نامه ای قاصد اگر آورد از دلبر مازر چه باشد به نثار قدم او سر ما
روزگاری است که هیچم خبری ازخود نیستکه نه دلبر بر ما باشد و نه دل بر ما
من که عاجز شدم از نامه نوشتن بر دوستشسته شد بسکه خط از گریه چشم تر ما
هر شب از بس ز غم زلف سیاهش گریمسرخ اطلس شده از خون جگر بستر ما
روز و شب با غم عشق رخ اوخرسندمپرورش کرده به غم چون دل غم پرور ما
ناامید این قدر از بختم و مأیوس از یارکه گر آید به برم می نشود باور ما
سوزم از آتش هجران و بلنداقبالمگر به سویش ببرد باد ز خاکستر ما