گنج

شمارهٔ ۱۹

۷ بیت
دردا که هیچکس نبود دادرس مراآوخ که یاوری نکند هیچکس مرا
دست قضا شکسته مرا بال و پر دگرجا داده اند از چه به کنج قفس مرا
خون شددلم که جای هوس بود اندر اوجای هوس نمانده چه جای هوس مرا
چشمم ز خون دل چو لب یار گشته سرختهمت مزن به مستی ومی ای عسس مرا
بس کن که خویش خسته تر از من شدی بسیای روزگار جور تو گر نیست بس مرا
هستم بلند اقبال اما چو بنگریگردون نموده پست تر از خار وخس مرا
من شعر ز این سپس نتوانم رقم زدنزحمت رسد ز بسکه همی از مگس مرا