گنج

شمارهٔ ۱۸

۷ بیت
در جوانی نه همی کرده غمت پیر مراکرده عشق رخ تو صورت تصویر مرا
ز ابرو ومژه گرفته است چرا تیر وکمانگر نخواهد که کندترک تو نخجیر مرا
وصل دلبر دل من خواهد وبیند همه هجرپیش تقدیر خداوند چه تدبیر مرا
غم ندارم ز بدونیک وکم و بیش که نیستغیر تسلیم ورضا چاره ز تقدیر مرا
دامن آلوده نیم من ز ریا و ز رباگو به زاهد نکند این هم تکفیر مرا
گفتم ای دل ز چه دیوانه شدی گفت از آنکه دهی جای در آن زلف چو زنجیر مرا
با همه زیرکی وهوش و بلنداقبالیآخر آن ترک درآورد به تسخیر مرا