شمارهٔ ۱۷
سودای عشق کرده ز خود بیخبر مراآسوده دل نموده ز هر خیر و شر مرا
بر هر چه بنگرم همه بینم جمال توعشق رخ تو کرده چه صاحبنظر مرا
هر گه که نوک مژهات آید به یاد منهر موی من زند به بدن نیشتر مرا
شیرین لبان لعل تو الحق ز بوسهایکردند بی نیاز ز شهد و شکر مرا
درد مرا مگر تو شفا بخشی ای حبیبگو با طبیب تا ندهد دردسر مرا
کی کامران شود به وصال تو سیمتنبا اینکه در جهان نبود سیم و زر مرا
اقبال من مگر نه بلند از تو شد چه شدکردی ز خاک راه چنین پستتر مرا