شمارهٔ ۱۶
وه که از این زندگانی دل به تنگ آید مراشیشه عمر از خدا خواهم به سنگ آید مرا
دارم از بس دل غمین هستم ز بس اندوهگیناین فراخی جهان در چشم تنگ آید مرا
برندارم دست از او تا زونگیرم کام دلگر که دامان اجل روزی به چنگ آید مرا
یونسم نه یوسفم نه پس چرا چون این وآنگه به چه گه جای درکام نهنگ آید مرا
چون بلنداقبال از بس تلخ کامم در جهانگر بنوشم شهد وشکر چون شرنگ آیدمرا