گنج

شمارهٔ ۱۵

۹ بیت
در بر از زلف زره سان کرده ای جوشن چراداری ار آهنگ قتل ای دوست با دشمن چرا
چشم فتانت به هر دم فتنه بر پا می کندطره افکند سر را می زنی گردن چرا
نقطه موهوم می خواند دهانت راحکیمبر دهانت این چنین بهتان ز روی ظن چرا
خرمن عمر مرا از آتش غم سوختیمی زنی بر آتشم هر دم دیگر دامن چرا
گرنمی باشد ز رشک غنچه لعل لبتغنچه را هر صبحدم چاک است پیراهن چرا
با وجود اینکه بیند قامتت را باغبانمی نشاند نونهال سرو درگلشن چرا
از تماشائی چه کم گردد ز باغ حسن توخوشه چین را رد کنی ای صاحب خرمن چرا
بر ندارد بخیه چاک زخم تیغ ابرویتمی زنی از مژه دیگر بر دلم سوزن چرا
چون بلنداقبال اگر آگه ز اسراری مگوخاتم جم افتد اندر دست اهریمن چرا