شمارهٔ ۲۲۵
پرده را از روی خود انداخت یاروزنگاهی کار ما را ساخت یار
بود شب تاریک ومن گم کرده راهدستگیرم شد مرا بشناخت یار
دل چو سیم و خودچو زر بیغش شدمبسکه درکوره غمم بگداخت یار
نیست دل را غیر تسلیم و رضابر سر دل هر چه آرد تاخت یار
خواست دلگرمم به سر بازی کندورنه کی این نرد را می باخت یار
ساقیا بردار و در پیمانه کناین بهی کاندر قدح انداخت یار
با همه پستی بلند اقبال شدچون به حال زار دل پرداخت یار