گنج

شمارهٔ ۲۲۴

۷ بیت
ریزم از بس خون زچشم اندرکنارلاله زاری سازم اندر هر کنار
شدکنارم چشمه ساری زاشک چشمتا زمن بگرفت آن دلبر کنار
از پی وصل نگاری سیمتنرخ چو زردارم پر ازگوهر کنار
من دگر آسوده دل خواهم نشستبا دلم آید نگارم گر کنار
شانه کش بر زلف مشکین تا همیپرکنم از مشک واز عنبر کنار
زاهدا با ما نشین پیمانه کشخرقه وسجاده را نه برکنار
دولت عشقم بلنداقبال کردریخت از اشکم بسکه لؤلؤ درکنار