گنج

شمارهٔ ۲۲۳

۱۱ بیت
با لب لعلت مرا با چشمه حیوان چه کاربا خط و خالت مرا با سنبل وریحان چه کار
سروقدی لاله خدی گلرخی نسرین بریچون تورا دارم مرا با باغ وبا بستان چه کار
چون توئی دلبر مرا گر دل برفت ازکف چه غمگرتوئی دربر مرا دیگر به این وآن چه کار
گر به خلوتگاه قرب خود مرا منزل دهیدیگرم با حور وقصر وروضه رضوان چه کار
دیدی ای دل جز پریشانی نبستی هیچ طرفبارها گفتم تو را با طره جانان چه کار
من نمی گویم که زلف رهزنت با من چه کردخود تو می دانی کند با آدمی شیطان چه کار
اتشی اندر نیستان زن ببین چون می کندرومپرس از من که با من می کندهجران چه کار
من گدای عشقم اشکم سیم ورخسارم زر استدیگرم با زر و سیم ومنصب سلطان چه کار
ای منجم گر سخن گوئی ز مهر وماه گوورنه ما داریم بابهرام وبا کیوان چه کار
من همی دانم پرستش می کنم از دلبریباشدم با کفر ودین ومذهب وایمان چه کار
گر بلند اقبال را دل بی سروسامان بودنیست غم شوریدگان را با سروسامان چه کار