شمارهٔ ۲۲۲
عاشق روی توام با کفر وایمانم چه کارمی پرستم من تو را با این و با آنم چه کار
گشته ام از دولت عشقت زعالم بی نیازبا گدائی سرکویت به سلطانم چه کار
روی توتاریک شب را روز روشن میکندپیش رخسارت به شمع وماه تابانم چه کار
با زمردگون خطت فیروزه را باشد چه قدرپیش یاقوت لبت با لعل ومرجانم چه کار
سروقدی لاله خدی گل عذاری غنچه لبچون تورا دارم دگر با باغ و بستانم چه کار
از توام رنج است در جان از طبیبانم چه سودازتوام درداست اندردل به درمانم چه کار
یوسف آسا گشت می باید عزیز مصر جانچون بلنداقبال اندر چاه وزندانم چه کار