شمارهٔ ۲۱۴
نخواهد آمد آن دلبر دگر در بر اگر آیدمرا روحی به روح وقوتی اندر جگر آید
نه عمر رفته باز آید نه تیر از کمان جستهبودشق القمر یا ردشمس آن ماه اگر آید
ز آب چشمه حیوان چه حاصل بی لب جانانچوشیرین نیست خسروا چه لذت از شکر آید
اگر مانندروئین تن شوم در آهنین جوشنکه نوک تیز مژگانت به جانم کارگر آید
هر آن دردی که ازعشق تودارم هست درمانیهر آن زهری که ازدست تونوشم چون شکر آید
گمان نارم ز نوک تیر مژگانت شوم سالممرا جوشن به تن زلف زره سانت مگر آید
بلند اقبال شور انگیزی از شیرین سخن تا کیهزارت آفرین برجان از این طبع وفکر آید
از آن ترسم که از بس شورانگیزی کنی آخرگران روزی به طبع پادشاه دادگر آید