شمارهٔ ۲۱۲
در ودیوار دل از عشق جانان چون خراب آیدفضای دل هماندم پر زنور آفتاب آید
دلم ازآتش عشق پریروئی بود بریانکه چون ازدل کشم هوئی زمن بوی کباب آید
شبی در خواب دیدم می کنم با زلف اوبازیچه شب ها رفته وز من باز بوی مشک ناب آید
به شمع روشنم دیگر چه حاجت امشب ای خادماگر در بزم من آن ماه طلعت بی نقاب آید
نه نالان هستم از قهرش نه بالان گردم از لطفشاگر آید گناه از من وگر از من ثواب آید
نمی دانم چه می بود این که ساقی ریخت درساغرکه این مستی که من دارم کجا کی از شراب آید
به دلگفتم بلند اقبال گرددکس چو من گفتابلی هر کس بر دلبر دعایش مستجاب آید