گنج

شمارهٔ ۲۱۰

۱۱ بیت
وه که رم کرده غزالت را دل از من رام خواهدرام گردد گر دلم را رام دام آرام خواهد
طفل دل ما را به تنگ آوره از بس گاه وبیگهاز لب وچشم تو از ما شکر و بادام خواهد
کامهایی کز لب شیرین وشکر جست خسرواز طمع خامی ز لعلت این دل ناکام خواهد
از دم عیسی هر آن معجز که سر زد از دولعلتصد هزاران برتر از آن دل به یک دشنام خواهد
الله الله عقل حیران شد به کار چشمت از بسدل ز شیخ وشاب دزدد جان ز خاص وعام خواهد
هم تو راخال است هم زلف از برای صید دلهاصید هر مرغی بلی هم دانه وهم دام خواهد
آخر اندر زلف توگم گشته دل در چنگم آمدقدم ازغم خم چودال است وزلفت لام خواهد
این پریشانی نه امروزی مرا باشدکه زلفتخواست زآغازم پریشان تا چه درانجام خواهد
زلف توپیش لب لعل تو کج کرده است گردنراستی از بس پریشان گشته گویا وام خواهد
زاشک ورخ از گوهر وزر حبیب ودامن بایدش پرهر که اندر عاشقی وصل توسیم اندام خواهد
با بلنداقبال فرمودی زلطف ازما چه خواهیبوسی ازلعل لب جان پرورت انعام خواهد