گنج

شمارهٔ ۲۰۹

۷ بیت
دیشب خیال چشم تومستم چنان نمودکز من قرار وطاقت وهوش و خرد ربود
سر تا به پا ز آتش عشق تو تا به صبحمی سوختم چوشمعی وپیدا نبود دود
چشمم هر آنچه خون ز دلم می نمودکمعشق رخ تو خون به دلم باز می فزود
می بود خون دیده روان ازکنار منمانند آب سیل که گرددروان به رود
مستحکم است رشته الفت هزار شکرگر بگسلانم غم هجر تو تار وپود
چون من به عاشقی چو تو درحسن و دلبرینه چشم کس بدیده ونه گوش کس شنود
شاید که همچو من شود اقبال او بلندهر کس که زنگ آرزو از لوح دل زدود