گنج

شمارهٔ ۲۰۸

۱۲ بیت
دردعشق یار را تدبیر نتوانم نمودپنجه اندر پنجه تقدیر نتوانم نمود
در ره سیلاب اشک چشم بنیان دلمشد چنان ویرانه کش تعمیر نتوانم نمود
چاره دیوانه این باشدکه زنجیرش کنندمن دل دیوانه را زنجیر نتوانم نمود
از ازل دلبر پرست وباده نوش امد دلماین چنینم تا ابد تزویر نتوانم نمود
شیخ را گفتم بیا با عشق او دمساز شوگفت بازی با دم این شیر نتوانم نمود
ترک مستش دارد از ابروبهکف شمشیر ومنجان یقین سالم از این شمشیر نتوانم نمود
سوره والشمس را و آیه واللیل راجز ز روی وموی اوتفسیر نتوانم نمود
بامعبر گفتم اندر خواب دیدم زلف دوستگفت من آشفته ام تعبیر نتوانم نمود
برتن من هر سر مویم شودگر صد زبانصدیک از حسن رخش تقریر نتوانم نمود
سوزد انگشتم چوانگشت آتش افتددرقلمشرح دردهجر را تحریر نتوانم نمود
گر دلش مایل شود بر کشتنم گردن نهمز آنکه آن دلدار را دلگیر نتوانم نمود
با بلنداقبال گفتم ترک می کن تا به کیگفت شد حکم از ازل تغییر نتوانم نمود