شمارهٔ ۲
کس نخوابد تا به صبح از ناله من هر شباهر شب از بس تا به صبح از درد گویم یا ربا
زلف بر روی تو بینم عقرب است اندر قمرپس منجم از چه گوید شد قمر در عقربا
همچو من کوکب شناس امروز در عالم مجوبسکه هر شب تا سحرگه می شمارم کوکبا
ناصح از عشق تو منع ما کندآگاه نیستز اینکه غیر از عشق رویت نیست ما را مذهبا
پادشاه هفت اقلیم ار شود نبود چنانکپاسبانی بر سر کوی تو گیرم منصبا
غیر حرف عشق دلبر نیست بر لوح دلماز معلم یاد نگرفتم جز این درمکتبا
با وجود اینکه سیل اشک بگذشت از سرمگوئی اندر آتشم از عشق آن بت از تبا
ز آن بلند اقبال در شیرین کلامی شهره شدبسکه می گوید حکایت زآن بت شکرلبا