شمارهٔ ۱۹۸
مردمان بینند کز چشمم همی خون می رودکس نداند از کجا می آید وچون می رود
پر شود دامانم از یاقوت و مرجان و عقیقچون حدیثی بر لبم ز آن لعل میگون می رود
روی مه زآن پر کلف شد وآسمان زآن نیلگوندود آهم روز وشب از بس به گردون می رود
عاقبت جانم ز تن ناچار خواهد شد برونوز دلم مهر تونتوان گفت بیرون رود
هرچه را بینی به عالم هست قانونی ولیجور تو با ما است کو بیرون ز قانون میرود
سوختم از آتش غم وین عجب کز آب چشماز کنار هر کنارم رود جیحون می رود
چون بلنداقبال حیران گشته عقل از کار خویشرگ چولیلی می گشاید خون ز مجنون می رود