گنج

شمارهٔ ۱۹۶

۷ بیت
چهر تو آتش است وزلفت دودچشمم از دود توست اشک آلود
سر رزم که باشدت کز زلفبه بر وسر توراست جوشن وخود
ز آمد و رفتن تودلگیرمکامدی دیر و رفتی از بر زود
جستم از عقل چاره ای به غمشعشق ناگه به گوش من فرمود
عقل در کار خویش حیران استکس بدین درد چاره ای ننمود
بارک الله ز عشق کز همتدر دولت به روی من بگشود
داد منصب مرا بلند اقبالکرد از لطف خود مرا خشنود