گنج

شمارهٔ ۱۹۵

۸ بیت
پرده را بردار از رخسار بودمات وحیرانم کن از دیدار خود
بنگر اندر آینه بر روی خویشتا بگردی عاشق رخسار خود
بشکند تا نرخ عنبر قدر مشکشانه کش بر زلف عنبر بار خود
لاله سان خونین دلم را داغدارکرده ای از نرگس بیمار خود
ای بت ترسا چو صنعان عاقبتبت پرستم کردی از زنار خود
ای شده ضحاک عهد ما ز ماتا به کی گیری دمار از مار خود
شد کنارم گلشن از بس ریختمبی توخون از دیده خونبار خود
بربلنداقبال خویش انعام کنبوسه ای از لعل شکر بار خود