شمارهٔ ۱۹۰
گفتم که دلا دلبر ما از چه غمین بودگفتا نه مگر با من غمدیده قرین بود
گفتم که چرا گشته ای این گونه پریشانگفتا نه مگر طره دلدار چنین بود
گفتم به برش طره طرار چه می کردگفتا پی تاراج دل وغارت دین بود
گفتم که چرا بر سر تو این همه شور استگفتا که ز بس خنده لعلش نمکین بود
گفتم که ز تیر که چنین غرقه به خوئیگفتا به ره ابروی کمانی به کمین بود
گفتم به من خون جگر از چیست به کینیگفتا به تو چون آن مه بی مهر به کین بود
گفتم چه تفاوت مه من داشت به خورشیدگفتا که تفاوت ز فلک تا به زمین بود
گفتم که زعشقش بشد ازکف دل و دینمگفتا که قل الحمد چه نعمت به از این بود
گفتم که به جز غم نبود هیچ نصیبمگفتا ثمر عشق در آفاق همین بود
گفتم که بلنداقبال امروز نه پیداستگفتا به سر کوی بتی خاک نشین بود