شمارهٔ ۱۸۹
من نه آن مستم که باک از شحنه وشاهم بودداده شه فرمان به هر کاری که دلخواهم بود
من به بزم شاه خوردم می خود آگاه است شاهاسم شب دانم چه غم گر شحنه در راهم بود
من به راه عشق خواهم رفت تا در کوی دوستگر به هر گامی که بردارم دو صدچاهم بود
نیست غم هست ار شب تاریک وراه سنگلاخچون خیال زلف وروی او شب ماهم بود
زاهد از می خوردنم اندیشه از دوزخ مدههفت دوزخ یک شرار از شعله آهم بود
بسکه شیرین است عشقش از غم شیرویه سانهمچودارا زخم خنجر برجگر گاهم بود
در فلک گویدملک با زهره گر خوانی دگرغیر اشعار بلند اقبال اکراهم بود