گنج

شمارهٔ ۱۸۷

۹ بیت
من پی دلبر و او را بر دل منزل بوددل بیهوش مرا بین چه عجب غافل بود
تحفه‌ای از دل و جان در بر جانان بردملیک مقبول نیفتاد که ناقابل بود
«شربتی از لب لعلش نچشیدیم آخر»کوشش ما و دل ما همه بی‌حاصل بود
آخر اندر خم زلف تو به زنجیر افتاددل که دیوانه شد از عشق رخت عاقل بود
بی‌گنه طره طرار تو اندر بند استترک مستت دل مسکین مرا قاتل بود
دل به دل دارد اگر راه چرا پس دل منمایل مهر و دل تو به جفا مایل بود
زاهد شهر که می‌داد ز می توبه به ماکار او بود ریا و علمش باطل بود
دوش دیدیم به میخانه به پای خم میمست افتاده چه لایشعر و لایعقل بود
می‌شدم شهره عالم به بلنداقبالیالتفات تو به حال دلم ار شامل بود