گنج

شمارهٔ ۱۸۲

۹ بیت
غم ندارم در ره یار آنچه آزارم کنندگر همه از جان خود ز آزار بیزارم کنند
شکر لله بختی مستم من اندر عشق دوستنیست باکم هر چه می خواهند گوبارم کنند
دل همی گوید مرا دارم سر دیوانگیتا که در زنجیر زلف او گرفتارم کنند
دلبران بر آتشین رخ نعل ابرو هشته اندتا به پیش خویشتن پیوسته احضارم کنند
چشم بینائی عطا کن ای خداوند ازکرمتا به هر جا بنگرم حیران ز دیدارم کنند
هم بده نوری دلم را تا در اینظملات دهررو به هر سوکاووم آگه از اسرارم کنند
هم بده سوی و گدازی بر دلم هم روشنیتا به بزم دلبران شمع شب تارم کنند
بیخود وشوریده ومستم کن اندر عاشقیتا رسد جائی که چون منصور بردارم کنند
چون بلند اقبال بی اندیشه می گویم سخنگر همه خلق جهان تکفیر و انکارم کنند