گنج

شمارهٔ ۱۸۳

۹ بیت
بدبخت هر که بی هنر وبی ادب بودگر برگ و بر درخت نیارد حطب بود
روز است وآفتاب بلند است وهر کسیروشن چراغ کرده که تاریک شب بود
ما رسته از جهان وبه دلدار بسته دلنفرت زخلق جستن ما زاین سبب بود
شهد است چون شرنگ به کامم ز دست غیروز دست دوست زهر هلاهل رطب بود
دیوانگی ز عشق که مکروه عالمی استواجب به ما شد ار به کسی مسحتب بود
ترکی ربوده دل ز کف من که همچو اوشوخی نه درعجم نه بتی درعرب بود
آتش به جانم از بت خویش وبه من طبیبگوید که گرمی تنت آثار تب بود
من رندو مست وعاشق وبدنام و شیخ خامکنعم کند ز عشق تو این بوالعجب بود
اقبال هر که را که بلنداست در جهانپیوسته گفتگوی تواش ورد لب بود