گنج

شمارهٔ ۱۸۱

۹ بیت
ای دو زلفت پر خم وچین چون کمنددرکمندت صد هزاران دل به بند
دل شد آرام از لب وچشمت بلیرام گردد طفل از بادام وقند
از گزند چشم بد پروا مدارچون رخت آتش بود خالت سپند
چهره و زلف تو برکافور و مشکاین تمسخر می کند آن ریشخند
چون تنت هرگز به نرمی کس ندیدپرنیانی یا حریری یا پرند
نیست دزدی همچو زلفت معتبرنیست مستی همچوچشمت هوشمند
کان به گنج عارضت شد پاسبانواین کشد هر لحظه صیدی درکمند
نالم از هجر تو چون نی تا به کیجوشم از عشق توچون می تا به چند
با بلنداقبال جور و کین مکنکز خداوند است اقبالش بلند