شمارهٔ ۱۷۸
زلف توگه سرکشی و گاه پستی می کندچشم تو می خورده وزلف تو مستی می کند
عارفان را شد دهان تو دلیل نیستیلیک هنگام سخن دعوی هستی می کند
می پرستان را پرستش می کنم از جان و دلچون که لعل باده نوشت می پرستی می کند
دل به چشمت خواستم بدهم ز من زلفت ربودجرم برمن نیست زلفت پیشدستی میکند
می طپد دل در برم مانند ماهی دور از آبزلف پرچین و خمت هر گه که شستی می کند
تا بلنداقبال گردید از وصالت سرفرازپیش قدر اوبلندافلاک پستی می کند