گنج

شمارهٔ ۱۷۹

۹ بیت
با سر زلف تو بربط گفتگوئی می کندصوفی آسا هی مکررهای های وهوئی می کند
از دل آشفته ما گوئیا با زلف توبا زبان بی زبان بی زبانی گفتگویی می کند
گوید آن دل را که بردی چون شد آخر زلف توهر دم از بی اعتنائی رو به سوئی می کند
گاه می گوید که او یک جا نمی گیرد قراردایم از این سو وآن سو جستجوئی می کند
هرگلی درهر گلستانی که باشدچون نسیممی رساند خویش را آنجا و بویی میکند
گه سوی میخانه اندر خدمت پیر مغانگه سبو را بو و گه می در سبوئی می کند
کند آید در نظر اما به چالاکی گهیترک سر در عشق ترک تندخوئی می کند
گاه گردد سینه چاک از ابروی چون خنجریمی شود بی حال تا خود را رفوئی می کند
چون بلند اقبال گاهی خویش را شوریده حالاز برای دلبر زنجیر موئی می کند