گنج

شمارهٔ ۱۷۷

۱۴ بیت
هیچ می‌دانی که هجرانت چه با من می‌کندمی‌کند با من همان کآتش به خرمن می‌کند
سرو آزاد ار ببیند قامت دلجوی توبندگی را طوق چون قمری به گردن می‌کند
افتد ار چشم مسافر بر جمالت عمر رادر همان جایی که می‌باشی تو مسکن می‌کند
حاجت تیر و زره نبود تو را در روز رزمزلف و مژگان تو کار تیر و جوشن می‌کند
خویشتن را زلف تو چون زاهد وسواس دارپیش چشم مست تو برچیده دامن می‌کند
در کلیسا گر گذار آرد بت ترسای منکافرم گر سجده پیش بت برهمن می‌کند
از رخ و زلف و خط و چشم و دهان و قد خویشهر کجا بنشیند آنجا را چو گلشن می‌کند
می‌نجنبد از لب چون شکرش خال مگسهر چه زلفش خویشتن را بادبیزن می‌کند
می‌کند یغما دل و دین از کف پیر و جواننه هراس از مرد و نه اندیشه از زن می‌کند
دلبر ما بر خلاف رسم اهل روزگاردوست را محروم و احسان‌ها به دشمن می‌کند
رستگار آن کس بود ای دل که اندر هر مقامنه نعم گوید نه لا نه ما و نه من می‌کند
تیشه و بازوی فرهاد ارچه در کار است لیکبیستون را بیستون شیرینِ ارمن می‌کند
چون بنفشه روسیاهی عاقبت بار آوردهر که خود را ده‌زبان مانند سوسن می‌کند
بر بلنداقبال دنیا همچو چشم سوزن استبس که خود را تنگدل چون چشم سوزن می‌کند