گنج

شمارهٔ ۱۷۶

۱۰ بیت
دل را اسیر زلف گروه گیر می کنددیوانه را علاج به زنجیر می کند
باید ز چشم و ابروی دلبر حذر نمودترک است ومست دست به شمشیر می کند
چشمش چه چنگ ها که زداز مژه بر دلمآهوی دوست عربده با شیر می کند
از خط شد اینه رخ اوتیره گون ببینکآه دل شکسته چه تأثیر می کند
ای دل خراب شوکه شنیدم نگار منهر جا خراب آمده تعمیر می کند
این دردها که در دل ما باشد آن طبیبدانم کند علاج ولی دیر می کند
چندان ز عمر من نگذشته است در شبابدرد فراق یار مرا پیر می کند
انگشت من شکسته تر از آن قلم شودکز شرح هجر روی تو تحریر می کند
کافر بود به کیش من آن را که عشق نیستزاهدمرا ز عشق تو تکفیر می کند
اقبال هر که را که بلنداست همچون منیارش به تیر مژگان نخجیر می کند