شمارهٔ ۱۷۵
هر ناله ای که بربط وطنبور می کندپیغام دلبری است که مذکور می کند
گوید که گر شوی توچوبهرام گورگیرناگه شکار عاقبت گور میکند
مستان بر اینکه باده دهد نشئه هوشیارداندکه هر چه می کندانگور می کند
عاشق مگر چه دیده که اسرار عشق راچون اسم اعظم از همه مستور می کند
شاهی که صد هزار سلیمان گدای اوستبنگر چه لطف ها که به هر مورمی کند
نزدیکتر هر آنچه شود یار ما به ماما را هوی پرستی از اودور میکند
دلبر چوآفتاب عیان ونهان ز چشمکی ماه جلوه در نظر کور میکند
ای نور پاک باک نه گر ما چوظلمتیمظلمت همه معرفی از نور می کند
ای ترک مشک طره کافور روی منموی مرا غم تو چوکافور می کند
دل زخم دار وقصه زلف تو بر زبانآخر ز بوی مشک تو ناسور می کند
پنهان به زیر طشت نخواهد شد آفتابعشقت مرا چوحسن تومشهور می کند
اقبال هر که را که بلنداست روزگاراو رازجام عشق تو مخمور می کند