گنج

شمارهٔ ۱۷۳

۹ بیت
با زلفت از بوهمسری چون مشک تاتاری کندرخساره تاری زاین گنه در نافه اش تاری کند
گفتی به چشم مست خودتا دل ز هشیاران بردچشم تونگذارد که کس یک لحظه هشیاری کند
من پارسایم ای پسر شوم ترسا ز بسکز راست و ز چپ زلف تو بر دوش زناری کند
در پیش چشمت کی کند قصاب قصابی دگریا با وجود زلف تو عطار عطاری کند
نشنیده ای کاندر جهان باشد مکافاتی مگرخویت چرا با ما چنین دایم دل آزاری کند
در زیر بار غم دلم چون بختی مست آمدهبختی چومست آیدکجا باک از گرانباری کند
ز آن چهر شنگرفی بود اشکم به رخ شنگرف گونروزمرا نیلی صفت آن خط زنگاری کند
دریا شود روی زمین طوفان نوح آید پدیدار چشم را رخصت دهم تا اشک را جاری کند
افغان بلند اقبال چندازهجر داری روز و شبآخر شود روزی وصال اقبالت ار یاری کند