شمارهٔ ۱۷۱
از خدا خواهم که چو من عاشق زارت کنددرکمند زلف دلداری گرفتارت کند
یوسف آسا سازدت گاهی به چاه غم اسیرگه ز چه بیرونت آرد سوی بازارت کند
چشم مستی خواهم ازدستت رباید عقل وهوشتا از این مستی که بر سر هست هشیارت کند
دلربائی از برت یا رب برد دل بی خبروز منوحال دل زارم خبر دارت کند
گه حجاب روکندموسازدت آشفته حالگاه گیرد پرده ازرخ محو دیدارت کند
هر چه او گوید زراه عجز تصدیقش کنیوآنچه توگوئی ز روی شوخی انکارت کند
تاب از جسمت رباید وافکند در زلف توخواب از چشمت برد وزخواب بیدارت کند
همچوزلفت در پریشانی مثل سازد توراموبه مو درعاشقی آگه ز اسرارت کند
نیستم راضی که بیمارت کند از چشم خویشبلکه می خواهم که تا بر من پرستارت کند
آنچه کردی بر بلنداقبال آزار از فراقگاهگاهی از فراق خویش آزارت کند