شمارهٔ ۱۶۶
ساقیا خیز و ده از باده به من جامی چندکن مرا هست و ز خود بیخبر ایامی چند
زاهدان منع من از عشق رخ دوست کنندمن دلسوخته در آتشم از خامی چند
به من دلشدهای پادشه کشور حسنبده از لعل شکربار خود انعامی چند
دلم از دیدن چشم و لبت آرام گرفتهمچو اطفال که از شکّر و بادامی چنند
مرحمت کن لب شیرین به تبسم بگشایسخنی گو همه گر هست به دشنامی چند
مرغ دل رفت پی دانهٔ خال لب توناگه افتاد ز گیسوی تو در دامی چند
میتوان گفت نکوبخت و بلنداقبال استدر ره عشق هر آن کس که زند گامی چند