شمارهٔ ۱۵۸
چون به پیش پای دلبر زلف سرافکنده شددل هم انر پای اوفتاد واز جان بنده شد
دل سر زلف تو را بگرفت و از عالم گذشتنه به فکر رفته ونه در غم آینده شد
زد سر زلف خود آن دلدار و دلبرتر شد اوشمع را هم دیده ام چون سر زدندش زنده شد
دامن آن نازنین آخر به چنگ آمد مراراست می گفتند هر جوینده ای یابنده شد
شد دلم خرم ز بس چشمم ز غم افشاند اشکابر چون درگریه آمد گلستان درخنده شد
هرکه را در گلستان قرب جانان راه نیستمبتلای دام غم چون طایر پرکنده شد
چون بلنداقبال یار آنرا که جامی باده دادتا جهان پاینده می باشد هم اوپاینده شد