شمارهٔ ۱۵۷
دلم آشفته ز آن آشفته موشدقدم خم از غم ابروی اوشد
مگر آن سرو قد درگلشن آمدکه پای سرو اندر گل فرو شد
چه باک آن خوبرو گر گشته بدخوکه بدخو گشته هر کس خوبرو شد
دل وعشق وصبوری از غم هجرهمان افسانه سنگ و سبو شد
سر زلف تو تا چون صولجان گشتدل مسکین من پیشش چوگو شد
بلند اقبال وصافی دل از آنمکه فکر وذکر من پیوسته هو شد