شمارهٔ ۱۵۴
عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شداز غم روی تو موی قیرگونم برف شد
باز عمر ما که صرف دوری دلدار گشتعمر زاهدبین که محونحو وصرف صرف شد
خون به چشمم می دهد هر دم که ریزد برکناردر غم عشقت عجب خونین دلم کم ظرف شد
خط مشکینت به رخ تا سبز چون زنگار گشتاشک چشم من زحسرت سرخ چونشنگرف شد
بردهر عضو من از دیدار رویت بهره ایجز لبم کز بوسه لعل لبت بی طرف شد
نقطه موهوم ثابت بر بلنداقبال گشتتا دهانت آشکار اندر ادای حرف شد