شمارهٔ ۱۵۲
چهر توچون آتش آمد زلف توچون دودشدچشم من از آتش ودود تواشک آلود شد
نیستی داوود وزلفت جوشن داوود گشتنیستی نمرود وچهرت آتش نمرود شد
خورده ای خون دل ما را وحاشا می کنیپس چرا لعل لبت اینگونه خون آلود شد
حاجت خود وزره نبود ترا درروز رزمبر سر دوش تو زلفت هم زره هم خود شد
یافتم کز چیست نایددر کنارم آن نگارزانکه می بیند کنارم ز اشک چشمم رودشد
اشک چشم ما چوسیم وچهر ما شد همچوزرهر چه درعشقش زیان کردیم آخر سودشد
گفت در هجرم بلنداقبال آخر جان دهدجان به هجرش دادم آخر آنچه می فرمود شد