شمارهٔ ۱۴۵
دلبری از زلفوخط وخال نباشدسلطنت از تاج وتخت ومال نباشد
دلبری از چیز دیگر است بتان راسلطنت الا ز ذوالجلال نباشد
زهد فروشی که داغ ناصیه داردزومطلب فیض که اهل حال نباشد
محرم بزم وصال دوست نگرددچشم وزبانی که کور ولاله نباشد
بار گرانیاست سر به دوش کشیدنگر به ره دوست پایمال نباشد
جز سپر انداختن ز دست چه چارهبا قدرم قدرت جدال نباشد
خون به دلم هر چه می کنی بکن ای دوستکز توبه خاطر مرا ملال نباشد
وصل توکی گرددم نصیب که گاهیبا توسخن گفتنم مجال نباشد
حسن تووعشق من زوال نداردورنه چه باشد که بی زوال نباشد
عکس رخ دوست اندر آینه پیداستورنه کسش درجهان مثال نباشد
کی شود اقبال کس بلند به عالمتا دل او خالی از خیال نباشد