شمارهٔ ۱۴۳
پرسیدم از منجم کی آفتاب گیردگفت آن زمان که از رخ آن مه نقاب گیرد
گفتم به خواب کز چیست نائی به چشم من گفتاین خانه سیل گیر است ترسم که آب گیرد
گریان ترم نموده است پستان یار آریباران شود فزون تر آب ار حباب گیرد
گفتم زچشم مستت عیارتر ندیدمگفت آن کسی که پیشش از دل کباب گیرد
غیر از تو کز دل من پیوسته باج خواهینشنیده ام که شاهی باج ازخراب گیرد
اسرار حاصل جفر آمد دهانت اماکو آن کسی که از وی حرفی جواب گیرد
حنا چه سود دارد آور به کف دلم رامی خواهی ار که دستت نیکو خضاب گیرد
غیر از بلنداقبال کز گریه لاله چشم استاز لاله کس ندیدم گاهی گلاب گیرد