گنج

شمارهٔ ۱۴۲

۹ بیت
در بر دلدار کی رفتم که دلداری نکردکی غم دل پیش او گفتم که غمخواری نکرد
کی به اوگفتم که بیمارم چو چشمت از غمتکو به بالینم نشدحاضر پرستاری نکرد
کی به اوگفتم که از هجرت دلی دارم خرابکو به تعمیرش به وصل خویش معماری نکرد
کی به گلزار دل خود راه داد او را کسیکو نشدخود باغبان آنجا وگلکاری نکرد
کی به عمر از ما خطاکاران خطایی دید دوستکونشد ستار عیب ما وغفاری نکرد
با کسی گر داوری می بود ما را در جهانیاوری کی خواستیم از او که او یاری نکرد
با دلم کرد آنچه دلبر از لب شنگرف گونبا همه کینی که دارد چرخ زنگاری نکرد
بر دل من صد هزاران آفرین از کردگارکانچه دید آزار صابر آمد وزاری نکرد
عطر زلفش آنچه با مغز بلند اقبال کردعنبر سارا نکرد ومشک تاتاری نکرد