شمارهٔ ۱۴۱
شیری است عشق کز بر او کس گذر نکردتا شیر دل نیامد وتا ترک سر نکرد
دلبر مرا ز حسرت لعل لبان خویشخونی دگر نمانده که اندر جگر نکرد
مژگانی آن نگار چو چنگال شیر داشتدل شیر گیر بود که از او حذر نکرد
یا بید بود یا که نه بختم سعید بودکاخر درخت آرزوی من ثمر نکرد
آهن مگر نه آب ز آتش همی شودپس آه ما چرا به دل او اثر نکرد
چشمت ز مژه با دل من آنچه میکندفصاد با رگ کسی از نیشتر نکرد
دیدی که شمع چون پر پروانه را بسوختخود همچنان بسوخت که شب را سحر نکرد
زاهد نگر که گفت چنین وچنانم کنمهیچ اعتنا به حکم قضا وقدر نکرد
در عاشقی چو من نشد اقبال کس بلندتا تن به پیش بار ملامت سپر نکرد