گنج

شمارهٔ ۱۳۹

۷ بیت
آشفتگی زلف تو آشفته ترم کردلعل لب میگون تو خونین جگرم کرد
از روز ازل دهر به شور و شرم انداختتا از عدم آورد وز جنس بشرم کرد
من از همه اوضاع جهان آگهیم بودعشق تو بدین گونه ز خود بی خبرم کرد
من مشرق ومغرب همه در زیر پرم بودبی مهری تو بسمل پرکنده پرم کرد
از درد دلم هیچ کس آگاه نمی بودرسوا به بر خلق جهان چشم ترم کرد
سر رشته تدبیر به در رفت ز دستمتا دهر گرفتار قضا و قدرم کرد
اقبال بلندی که خداوند به مندادعاشق به تو درعشق تو صاحب نظرم کرد